غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

418

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و خوارق عادات آنسلطان نقباء و سادات در شرق و غرب جهان سمت اشتهار گرفت و از اقطار امصار و بلدان مرتقبان مدارج سعادت روى بدرگاه كعبه اشتباهش آورده از ازدحام خاص و عام فضاى اردبيل صفت تضايق پذيرفت در صفوة الصفا از خواجه محى الدين كه در سلك اولاد عظام آن مقتداى طوايف اسلام انتظام داشت منقولست كه گفت نوبتى از ولايات عراقين و آذربايجان و روم و دياربكر و شروان از ارباب ارادت آنمقدار كس بعتبهء امامت و كرامت آمدند كه تمامى مساجد و معابد اردبيل و توابع از ايشان پر گشت و آنجماعت بارشاد حضرت شيخ قدس سره در خلوت نشسته چنان مقرر شد كه من در هرشام جهة افطار هريك از خلوت‌نشينان يكتاى نان سرانجام نمايم و در آن ايام مرا هرروز پنجهزار گرده محيا ميبايست كرد تا بديشان وفا كند ع وين هنوز از آفتاب قدر او يكذره بود و هم در كتاب مذكور مذبور است كه نوبتى در قريهء دارور بزاويهء پير محمد دارورى در يك روز قرب بيست هزار كس بر دست شيخ قدس سره توبه كردند و در سلك ساير مريدان انتظام يافتند و از مولانا عبد اللطيف كه پيش‌نماز آن مقتداى اهل راز بود روايتست كه گفت شبى از آن حضرت شنودم كه فرمود مرا اكنون دو هزار مريد صاحب‌كمال است كه قطع مقام خوف و خطر كرده‌اند و به منزل خير انجام ( أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ ) رسيده‌اند و از مولانا عبد الملك ولد مولانا شمس الدين برنيقى مرويست كه گفت من نوبتى مردمى را كه از راه پرنيق بپاى ارادت متوجه ملازمت شيخ بودند تعداد ميكردم در عرض سه ماه سيزده هزار نفر بشمار درآمد و عدد مردميكه از ساير طرق در آن شهور به خدمت ميشتافتند غير علام الغيوب كسى نميدانست و بر اين قياس زياده بر سى سال عتبهء عليه آن قدوهء اولاد خير البريه مطاف طواف اصحاب مجد و جلال و مرجع و ملاذ ارباب فضل و كمال بود و هرسال چندين هزار از آنطايفه ببركت انفاس متبركه‌اش بمطلوب رسيده ابواب هدايت بر روى روزكار ايشان ميگشود و چنانچه مبثوت پيوسته انوار ولايت ازلى و آثار هدايت لم يزلى از ناصيهء همايون آن مهر سپهر دين‌پرورى بمرتبهء لامع و لايح بود كه هركه را چشم بر آن جمال خورشيدمثال مىافتاد در دم چراغ معرفت در كاشانهء دل او روشن شده بىاختيار سر ارادت بر پايش مينهاد و لوامع حقايق معرفت الهى و لوايح دقايق موهبت نامتناهى از مطالع باطن كرامت ميامنش پيوسته بمثابهء طلوع و ظهور مينمود كه از فروغ آن زواياء ظلمت آباد جهان صفت اضاعت پذيرفته طالبان را راه وصول بكوى مطلوب نشان ميداد سلاطين عالم هرگاه بصحبت جنت رتبتش رسيدندى از شكوه ذات امامت صفاتش مجال تكلم محال دانستندى و خواقين باطبل و علم چون در زاويهء سدره پيرايه‌اش راه يافتندى در پيش خدام ذوى الاحترامش در غايت تواضع و فروتنى نشستندى نظم در شب تقدير فراشان انوار هدى * شمع شاهى در سراى فقر او افروختند حله‌بافان قضا در كارگاه